![]() |
![]() |
|
| آشنایان ره عشق درین بحر عمیق ............. غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:18 توسط مائده |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 11:15 توسط مائده |
|
|
خود را خانه ای زنده تصور کنيد .خدا به درون آن خانه می آيد تا آن را بازسازی کند،ابتدا شايد متوجه باشيد چه کار می کند؛لوله های آب را تعمير می کندو چکه سقف را بند می آورد و... ؛می دانستيد اين کار ها بايد انجام می گرفت، پس متعجب نيستيد ،اما او خيلی زود خانه را در هم می ريزد ، طوريکه به طرز وحشتناکی آزاردهنده است و به نظر بی معنی می رسد. منظورش از اين کار ها چيست ؟ توضيح اين است که او دارد خانه اي کاملا متفاوت با آنچه در ذهن داشته ای می سازد .قسمتی جديد اينجا ،طبقه ای ديگر آنجا،برج هايی می سازد و حياط هايی. خيال می کرديد قرار است به کلبه کوچک آراسته ای بدل شويد ،اما او دارد قصری می سازد .قصد دارد بيايد و خود در آن سکنا گزيند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:30 توسط مائده |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:35 توسط مائده |
|
|
بغیر از آنکه بشد دین ودانش از دستم بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم اگر چه خرمن عمرم غم تو داد بباد بخاک پای عزیزت که عهد نشکستم چو ذره گرچه حقیرم ببین بدولت عشق که در هوای رخت چون به مهر پیوستم بیار باده که عمریست تا من از سر امن به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت گو سخن به خاک منفکین چرا که من مستم چگونه سر زخجالت بر آورم بر دوست که خدمتی بسزا بر نیامد از دستم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:16 توسط مائده |
|
|
یوسف
گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان
غم مخور ای
دل غم دیده حالت به شود دل
بد مکن وین سر شوریده باز آید به
سامان غم مخور گر
بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم
مخور دور
گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت
دائما
یکسان نباشد حال دوران غم مخور هان
مشو نومید چون واقف نئی از سرغیب باشد اندر پرده بازیهای
پنهان غم مخور ای
دل ار سیل فنا بنیادهستی برکند
چون تو را نوح است کشتی بان ز طوفان غم مخور در
بیابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم سرزنشها گر
کند خار مغیلان غم مخور گر
چه منزل بس خطرناکست و مقصد بس بعید هیچ
راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور حال
ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور حافظا
در کنج فقر و خلوت شبهای تار تا بود وردت دعا و درس قرآن
غم مخور |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:41 توسط مائده |
|
|
مپرس
از من چه مظلومانه رفتند کبوتر
ها به شب از لانه رفتند صفا
و مروه آن شب بی صفا شد که
روح کعبه از کعبه از جداشد حَرم
شد از حَرم یکباره،خالی شد
آواره مولا با مَوالی نه
بیت و حِجر و زمزم گریه می کرد که
سنگین دل حَجَر هم گریه می کرد ¾ به
سوی حجّ اکبر رو گذارد که
همره مُحرِمِ ششماهه دارد ز
مَحمل می رَوَد چون پرده بالا تبسّم
می کند بر نجمه ، لیلا که
هر کس خواست پیغمبر ببیند بگو
آید رخ اکبر ببیند ¾ رباب
آسا ، رباب اندر خروش است دلش
غوغا کنان و لب خموش است جوانان
گِرد مهدش جمع آیند همه ششماهه را از هم ربایند
ندانم
از چه دستی آب خورده ست که یک غنچه ، دل یک باغ برده ست شاعر : علی انسانی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:7 توسط مائده |
|
|
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمانست این و دیگر گون نخواهد شد رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحر خیزان سوی گردون خواهد شد مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند هرآن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد خدا را محتسب ما را بفریاد دف و نی بخش که ساز شرع ازین افسانه بی قانون نخواهد شد مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم کنار و بوس و آغوشش چگویم چون نخواهد شد شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد مشو ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ که زخم تیغ دلدارست و رنگ خون نخواهدشد شعر از :حافظ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 16:51 توسط مائده |
|
|
جبران خلیل جبران : (آنک که خدا مرا به سان سنگریزه ای درون این دریا چه شگفت افکند ، سطح آب را با چرخابهای بیشمار پراکنده ساختم اما آنگاه که به قعر آب رسیدم سراسر خاموش شدم. ) آری او چنین پنداشت اما گویی پندار سبز چنین می اندیشد: انسان ها دو دسته اند عده ای سنگ و عده ای سیب اند. آغاز آنها مشترک است ؛ هر دو به هنگام ورود به دریاچه شگفت دنیا چرخابهای بیشماری را به دور خود می سازند و دیگران را تحت تاثیر قرار می دهند اما پایان آنها حکایتی است بس متفاوت ! سنگریزه ها به ناچار پس از مدتی به قعر آب خواهند رسید و خاموش خواهند شد . اماسیب ها ؟! آن ها هرگز به قعر آب نخواهند رفت و خاموش نخواهند شد آنها جاودانه در دریاچه باقی خواهند ماند و در هر تلاطم امواج چرخابی دیگر خواهند ساخت . آنها روزی به آسمان برخواهند گشت و ابر ها را خواهند پیمود و در آخرین نقطه آسمان در کنار محبوبشان تا ابد خواهند زیست . سید صدرا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 21:58 توسط مائده |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:53 توسط مائده |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 14:4 توسط مائده |
|
|
می گفتند )) : سید محمود ! پدرت جز کرباس یا پشم به تن نکرد ، گالش نمی پوشید؛ می گفت اینها مال اجنبی است ، حرام است . تو مگر پسر بزرگ سید ابوالحسن نیستی ؟)) سید محمود مثل همیشه تبسم می کرد و می گفت : (( هر کس باید فرزند زمان خودش باشد )) . می گفتند آخوند روشنفکر است . با اینکه مکتب ندیده بود یکراست رفت دنباله رو پدر شود اما با هم سن و سال های خودش فرق داشت. . طنین صدایش که می پیچید توی کوه ، هنوز توی گوش مردم گلگرد طالقان هست ؛ وقتی با سید تقی ، دشتی می خواند . ¾ طعم آزادی و میوه انقلاب را –که فرزندش بود– زیاد نچشید ؛ کمتر از 7 ماه از پیروزی انقلاب اسلامی نگذشته بود که بر اثر عارضه قلبی جان به جان آفرین شپرد . مسئول غسالخانه گریه می کرد . 3 روز پیش که آقا آمده بود و نماز جمعه را در بهشت زهرا خوانده بود و برای افتتاح غسالخانه آمده بود پیش اش ، با خنده به او گفته بود : (( مرا آوردند پیشت ، مراعاتم را بکن )) . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 16:50 توسط مائده |
|
|
با توام ای لنگر تسکین ! ای تکان های دل ! ای آرامش ساحل ! با توام ای نور ! ای منشور ! ای تمام طیفهای آفتاب ! ای کبود ارغوانی ! ای بنفشابی! با توام ای شور ، ای دلشوره شیرین ! با توام ای شادی غمگین ! با تو ام ای غم ! غم مبهم ! ای نمی دانم ! هر چه هستی باش ! اما کاش... نه ، جز این آرزویم نیست: هرچه هستی باش ! اما باش !
شاعر: قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 0:42 توسط مائده |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 22:55 توسط مائده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
خزان زیبا سمات کیمیای قلم بنده عاصی بصیران (خبرنگار سابق) چایخانه عاشق شو عاشق خدا!!!!!!! |
|
RSS
|